X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
 
عاشقانه
جمعه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1389 :: 07:03 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

خواندم: 

ـ امشب نیت کرده ام که ذکر یا بانو بگویم٬ هزار بار و بعد از هر صد بار٬ چهل مرتبه یا رؤیا٬ می گویند ذکر مجربی است. شیخ٬ در حاشیه کتاب شریف مقاتل الضعفا بید اللطفا آورده: چون دختری نازک خیال و رعنا صفت به قصد جانت درآمد٬ این ذکر گیر٬ باشد که اثر کند و سهل تر جان دهی و چون در دام صیادی ... 

رؤیا به پایش زد و بلند خندید٬ خیلی بلند٬ آنقدر که نگران همسایه ها شدم. 

ـ این چیه نوشتی رامین؟ اگه می دونستم دیوونه ای٬ اونم اینقدر٬ باهات ازدواج نمی کردم.  

و در حالی که هنوز می خندید٬ دستش را به کنار مبل کشید و عصای سفیدش را برداشت و به قصد زدن من در هوا تکان داد.  

ـ کجایی رامین؟  

خودم را به رؤیا رساندم و در آغوش گرفتمش ... 

 

*** 

 در آغوشم گرفت٬ محکم٬ گونه هایم را بوسید٬ موهایم را نوازش کرد و گفت: 

ـ به خدا دروغ نمی گویم رؤیا ... 

و من مطمئن بودم که راست می گوید٬ عاشق همدیگر شده بودیم٬ ندیده ... که نمی توانستیم ببینیم. من شعر می گفتم و رامین می نوشت٬ کارمان این نبود٬ اما این نیاز به نوشتن ما را آن شب در آن خانه به هم رسانده بود. 

خانه ای که با هم بودنش را در آن آرزو می کردیم٬ آرزویی که به محال نزدیک تر بود. همه می گفتند سخت است٬ با هم بودن دو نفری که نمی بینند غیر ممکن است. اما شد و حال امروز من برای آن سختی ها نیست ... 

 

*** 

حال امروز رؤیا برای آن سختی ها نیست؛ هر چقدر دیگران این شروع را مشکل تر توصیف می کردند٬ مشتاق تر می شدیم٬ هر چقدر بزرگ تر ها می گفتند نمی توانیم٬ توانایی هایمان را برای همدیگر می شمردیم٬ هر چقدر دوستانمان از خستگی های آینده می گفتند٬ عشقمان را مرور می کردیم و همین دوست داشتن ها بود که ما را به هم وصل کرد. لطافت رؤیا و احساسی که همه ی ندیده هایش را به تصویر می کشید٬ برای من شده بود همه چیز. نمی توانم دروغ بگویم٬ هنوز هم رؤیا برای من همه چیز است٬ حتی اگر این حرف را زده باشد.  

فهمیدن رؤیای این روز ها٬ کار آسانی نیست ... 

 

*** 

ـ فهمیدن من این روز ها کار آسانی نیست؛ درک زنی که باید انتخاب کند. انتخاب سختی است٬ هر کسی هم جای من بود٬ در این دو راهی گیر می افتاد و تصمیم برایش جانفرسا می شد. نمی گویم دیگر رامین را دوست ندارم یا دوستت دارم های اول ازدواجمان دروغ بوده٬ شرایط فرق کرده و من حق دارم برای شرایط جدید زندگی ام تصمیم جدید بگیرم. چه کسی می گوید اگر این اتفاق برای رامین می افتاد٬ او این حرف را نمی زد٬ اصلا خودش می خواست این اتفاق بیفتد ... 

 

*** 

من خودم می خواستم که این اتفاق بیفتد٬ این که رؤیا ببیند را در رؤیا می دیدم. از وقتی فهمیدم شدنی است٬ روی پاهایم راه نمی رفتم٬ پرواز می کردم٬ این که چشم را هم می شود پیوند زد و دیدن را به کسی که تمام عمرش را ندیده٬ داد؛ چیز کمی نبود٬ ماه ها به پرس و جو گذشت٬ به این که چقدر این عمل به موفقیت می انجامد٬ چقدر خطر و چقدر هزینه دارد٬ و چقدر باید صبر کرد و همه چیز هایی که باید می دانستم و می دانستیم. نتیجه ی همه پرس و جو ها این بود که شده و می شود و تنها کاری که می ماند خود عمل بود ... 

 

*** 

تنها کاری که می ماند خود عمل بود؛ این را رامین آخرش گفت. چند ماهی می شد که احساس می کردم رامین عوض شده٬ کم تر حرف می زد و گاهی سؤال های عجیبی می پرسید: 

ـ تا حالا فکر کردی که روزی بتونی ببینی؟ 

یا 

ـ اگه بهت بگن از فردا می تونی ببینی چیکار می کنی؟  

یا 

ـ رؤیا٬ چه حالی می شی اگه چشمات رو وا کنی و ببینی؟  

و من نمی فهمیدم این سؤال ها برای چیست٬ یا اضطرابی که در این حرف هاست از کجا آمده یا رامین چرا این همه در خودش رفته. تا این که یک شب با یک دسته گل آمد و همه چیز را گفت ... 

 

*** 

همه چیز را گفتم. نمی دانم چرا رؤیا گریه اش گرفت٬ طوری که مرا هم به گریه انداخت. حق داشت باور نکند٬ بیست و چند سال ندیدن را تجربه کرده باشی و یکدفعه بگویند ...  

همه چیز را برایش تعریف کردم٬ پیوند چشم را٬ عمل را٬ درصد موفقیت را و رؤیا فقط در آغوش من گریه کرد و گفتم که باید منتظر بمانیم برای یک جفت چشم ... 

 

*** 

گفت باید منتظر بمانیم برای یک جفت چشم و نگفت که این انتظار خیلی طول نمی کشد؛ اما همین دو هفته برای من دو سال گذشت٬ با همه وجود آماده می شدم برای دیدن٬ برای دانستن؛ آسمان چه رنگی است؟ سبز کدام است؟ قرمز؟ سفید؟ آبی؟ زیبایی چیست؟ اصلا من کجایم و اطرافم چه شکلی است؟ دنیای آنها که می بینند با دنیای من چقدر فاصله دارد؟ این احساس آمیخته با اشتیاق و دلهره دو هفته ای دیوانه ام کرد. اگر نمی شد٬ چیزی را از دست نمی دادیم٬ اما ... 

 

*** 

اگر نمی شد٬ چیزی را از دست نمی داد٬ اما حالا که شده٬ خیلی چیز ها را از دست داده ایم. یک ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم٬ به رئیسم همه چیز را گفتم؛ شرایط را و آخر داستان را. از بیمارستان وقت گرفتم و پایان دو هفته٬ شب آخری بود که رؤیا نمی دید ... 

تا صبح نخوابید٬ از دلشوره٬ از خوشحالی٬ از کنجکاوی ... 

نمی دانم. من هم بخاطر همین ها بیدار بودم. فکر می کردم اگر نشود من مشکلی ندارم٬ پول عمل را که همه اش قرضی بود یک جوری پس می دهم٬ با کار بیشتر و سخت تر٬ اما رؤیا ... خیلی اذیت خواهد شد٬ همه آرزو هایم این بود که امیدش نا امید نشود ... 

 

*** 

همه آرزویش این بود که امیدم نا امید نشود و نشد٬ روز سوم بعد از عمل رامین کنار تختم نشسته بود که دکتر آمد برای باز کردن چشم هایم. به خودم نبودم٬ دست های رامین را در دست هایم گرفتم.  

ـ رامین! من خیلی می ترسم٬ نکنه نتونم ببینم. 

ـ رؤیا! تو رو خدا آروم باش٬ فقط چند دقیقه. 

ـ رامین ... 

دکتر آرام آرام مشغول شد٬ باند دور سر٬ چسب های باند روی چشم. 

ـ لطفا آروم پلک هاتون رو باز کنید.  

قلبم در دهان می زد٬ احساس می کردم رنگی را می بینم غیر از سیاهی و تاریکی٬ غیر از آنچه تا به حال می دیدم. اگر چه تیره و تار٬ اما می دیدم ... 

 

*** 

اگر چه تیره و تار٬ اما می دید. احساس کردم چهره اش حالتی است میان بغض و خنده. انگشت هایم را به گونه اش کشیدم: 

ـ رؤیا تعریف کن! بگو چه می بینی؟ 

ـ ... 

ـ نمی گی دنیا چه رنگیه؟ چه شکلیه؟ 

ـ رامین! هنوز باورم نمی شه ... 

ولی رؤیا باورش شد. چند ساعتی گذشته بود و رؤیا همه چیز را می دید٬ همه چیز! من مطمئنم حرف آخرش از احساس اول دیدنش بوده. نمی دانم حق با رؤیاست یا با من٬ یا هر دومان نیاز داریم به حق داشتن٬ این که تو بتوانی ببینی ولی همسرت با یک عینک دودی کنارت باشد٬ سخت است ... 

 

*** 

سخت است٬ خیلی هم! من اگر چه سال ها نمی توانستم ببینم ... اما حالا که می توانم٬ حالا که چشم دارم٬ باید تصمیم جدید بگیرم. رامین هم اگر بود٬ همین کار را می کرد. وقتی رامین را با عینک دودی بزرگ روی سرم واضح و روشن دیدم٬ گذشته ام یادم رفت٬ یکدفعه٬ انگار من همیشه می دیده ام و فقط اوست که نمی تواند و باور این وصله ی ناجور خیلی آزارم داد ... یکدفعه شیرینی این اتفاق به کامم تلخ شد. هنوز در بیمارستان بودم که حرف دلم را زدم ... 

 

*** 

هنوز در بیمارستان بود که حرف دلش را زد. احساس کردم که منتظر شنیدنش بوده ام٬ از همان ابتدا که این تصمیم را می گرفتم٬ انتظار می کشیدم٬ اما باز هم جا خوردم. برای دقایقی دست و پایم را گم کردم٬ گلویم خشک شد٬ زانو هایم ضعف رفت. آنقدر جدی گفت و قاطعانه٬ انگار سال هاست که فکر می کرده٬ آنقدر بی مقدمه گفت٬ انگار که بدیهی ترین مسئله  عمرش را بازگو می کند. به وضوح وا رفتم ... 

 

*** 

به وضوح وا رفت. این حرف را بی مقدمه گفتم٬ اما فکر هایم را کرده بودم٬ یک هفته فقط فکر می کردم٬ تمام تلاشم را کردم که از روی احساس تصمیم نگیرم٬ همه چیز را ببینم٬ حرفم را پخته کنم٬ جواب سؤال های احتمالی رامین را آماده کنم٬ راهی نباشد که در ذهنم نرفته باشم٬ یک هفته فکر کردم و حرف دلم را زدم. 

ـ رامین! من و تو دیگه نمی تونیم با هم زندگی کنیم ... 

 

*** 

ـرامین! من و تو دیگه نمی تونیم با هم زندگی کنیم ...  

روی صندلی کنار تخت نشستم٬ عصایم با صدا به زمین افتاد. منتظر بودم رؤیا ادامه بدهد٬ بگوید که جدی نگفته٬ حرف دیگری بزند٬ دلیلی بیاورد٬ هر کاری بکند که مرا از این وضعیت نجات بدهد ... اما چیزی نگفت. چند دقیقه ای به سکوت گذشت٬ ذهنم فرو ریخت٬ فکر نمی کردم٬ نمی توانستم که بکنم٬ زلزله ای را می مانست که آوارش فرصت فرار نمی دهد٬ می ریزد و نابود می کند. چنین شده بود٬ برخاستم. 

ـ من مطمئنم که می تونیم ... 

و از اتاق بیرون آمدم ... 

 

*** 

از اتاق بیرون رفت. مطمئن بودم که نمی توانیم. می شد٬ ولی به قیمت نابود شدن من ... و من این را نمی خواستم. 

از دیروز که این حرف را به رامین زدم دیگر بیمارستان نیامد. حق دارد که ناراحت شود٬ ولی باید عاقلانه تصمیم بگیرد٬ نباید فقط خودش را ببیند٬ من هم هستم٬ حق دارم که زندگی کنم ... همان طور که دوست دارم. 

از صبح که بلند شده ام٬ سعی می کنم رامین را فراموش کنم٬ او هم باید همین کار را بکند تا راحت تر بتواند ادامه دهد٬ قطعا یادش می رود٬ زندگی جدید و شرایط جدید٬ جایی برای خاطرات باقی نمی گذارد. پرستاری در می زند و وارد می شود: 

ـ بهترین رؤیا خانوم؟ 

ـ مرسی٬ خیلی. 

ـ همسرتون کار های مرخصیتون رو انجام دادن٬ آماده بشین برای رفتن. 

پرستار می آید برای کمک و در حالی که مشغول تمیز کردن صورتم می شود٬ می گوید: 

ـ راستی٬ گفتن بهتون بگم بانو٬ مراقب چشم هایم باش ... 

 

«سید علی شجاعی»

چهارشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1389 :: 12:30 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

رفتم به کنار رود 

سر تا پا مست  

رودم به هزار قصه می برد ز دست  

چون قصه ی درد خویش با او گفتم  

لرزید و رمید و نالید و شکست 

...