X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
 
عاشقانه
چهارشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1389 :: 09:42 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:

« نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند ».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببینند چطور می شود شاه را معالجه کرد.

اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند؛

« اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،

پیراهنش را بردارید

و تن شاه کنید،

شاه معالجه می شود ».

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.

آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.

حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آنکه ثروت داشت، بیمار بود.

آنکه سالم بود در فقر دست و پا می زد.

یا اگر سالم و ثروتمند بود، زن و زندگی بدی داشت.

یا اگر فرزند داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه، هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخر های یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیز هایی می گوید:

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام،

سیر و پُر غذا خورده ام

و می توانم دراز بکشم

وبخوابم!

چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟ »

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند اما ...

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!

لئو تولستوی

سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 :: 07:37 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

 ... 

کرگدن گفت: نه، امکان ندارد؛ کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند.

دم جنبانک گفت: اما پشت تو می خارد. یکی باید پشت تو را بخاراند.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست شوم. پوست من خیلی کلفت است؛ همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم؛ من فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد؛ همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو، کجاست؟ من که قلب خود را نمی بینم.

دم جنبانک گفت: خب چون از قلبت استفاده نمی کنی، قلبت را نمی بینی ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم؛ من حتما یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو حتما یک قلب نازک داری چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای اینکه لگدش کنی، به جای ایکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت: خب این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: وقتی یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد، یعنی چی؟ یعنی اینکه می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: این ها که می گویی، یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم...

کرگدن چیزی نگفت. داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؛ اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه، اسم این نیاز است. من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود، احساس خوبی داری؛ یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهم تر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید.

روز ها گذشت، روز ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می رفت و پشت کرگدن می نشست و پشتش را می خاراند و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند، احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: درست است؛ کافی نیست چون من حس می کنم چیز های دیگری هم دوست دارم. راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد و دوباره چرخی زد و آواز خواند؛ جلوی چشم های کرگدن.

کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد اما سیر نشد. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. با خودش گفت: این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و من خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم. همان قلب نازکم را که می گفتی، اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چه کار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید، آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلب های نازک داری.

کرگدن گفت: راستی، اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد، یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی اینکه کردگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمش می چکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمش بیفتد.

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمش بریزد، یک روز حتما قلبش تمام می شود. آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من که اصلا قلب نداشتم، حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم را برای او بریزم...