عاشقانه
یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1389 :: 07:37 ق.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

 

پدر گفت:«نان روزانه ی ما را خداوند اعطا می کند.» 

و ادامه داد:«البته به وسیله ی فرشتگانش.»  

بچه ها پرسیدند: چگونه؟ در خانه که همیشه بسته است!  

پدر خندید و در حالی که به دودکش می نگریست گفت:«آنها از هر جا که بخواهند می توانند وارد خانه ها شوند.» 

فردای آن روز بچه های مرد دودکش را تمیز کردند تا دوده آن لباس فرشته ها را کثیف نکند... 

 

«رسول یونان»

یکشنبه 18 مهر‌ماه سال 1389 :: 02:10 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم،

   به جای آنکه انگشت اشاره ام را به طرف او بگیرم، در کنارش می نشستم و انگشت هایم را در رنگ فرو می بردم و برایش نقاشی می کشیدم...

اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم،

   به جای غلط گیری، به فکر ایجاد ارتباط بیشتر می بودم و بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم، به او نگاه می کردم...

   سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم، اما بشتر به او توجه کنم.

   از جدی بازی کردن دست برمی داشتم و بازی را جدی می گرفتم.

   در مزارع همراهش می دویدم و به ستارگان بیشتری با او خیره می شدم.

اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم،

   بیشتر در آغوشش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم. کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تأییدش می کردم...

اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم،

   اول احترام به خود را در او می ساختم و بعد خانه و کاشانه را و بیشتر از آنچه عشق به قدرت را یادش بدهم، «قدرت عشق» را به او می آموختم...

آه...

اگر تنها لحظه ای فرصت داشتم...

«دایان لومان»