عاشقانه
یکشنبه 9 آبان‌ماه سال 1389 :: 10:22 ق.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

تنها بازمانده ی کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه ای رسید. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر چه روز ها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از آسیب ها محافظت کند و دارایی اندکش را در آن نگه دارد. مرد روزی برای جست و جوی غذا بیرون رفته بود. هنگام برگشت دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می رود. متاسفانه بد ترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد. فریاد زد:« خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟» . 

صبح روز بعد با بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید:«شما از کجا فهمیدید من این جا هستم؟!» و آنها جواب دادند:«ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم!». 

 

ببین خدا چقدر مهربونه ...