X
تبلیغات
زولا
 
عاشقانه
یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1389 :: 06:02 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

 

 

 

 

می نویسم: 

  

د ی د ا ر 

  

تو اگر بی من و دلتنگ منی  

یک به یک فاصله ها را بردار  

...

دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1389 :: 04:07 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

گفتى دوستت دارم و رفتى. من حیرت کردم. از دور سایه هایى غریب مى آمد از جنس دلتنگى و اندوه و غربت و تنهایى و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمى خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه ى لبخندِ تو بود.

جاى خلوتى بود. وسطِ نیستى. گفتى:«هستم.» نگریستم، اما چیزى نبود. گفتم:«نیستى.» باز گفتى:«هستم.» بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستى. این جا جز من کسى نیست. بعد انگار گرماى تو در دل ام ریخت. من داغ شدم، گُر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدى و من تسلیم شدم. گفتم:«هستى! تو هستى! این من هستم که نیستم.» گفتى:«غلطى.» و این هنوز پیش از قصه ى دست هاى تو بود.

وقتى رفتى اندوه ماند و اندوه. از پاره ابر هاى هجر باران شوق مى بارید و این تکه گوشتِ افتاده در قفسِ قفسه ى سینه ام را آتش مى زد. و من ذوب مى شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت  مى کردند و این وقتى بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند.

یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دل اش مى خواهد چیره شود، تو شرم نکردى و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردى تا دست هام را فتح کردى. انگشتان ات بر شانه ى انگشتان ام تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه هاى عاشقانه مى سرودى، من اما همه ترس شده بودم. چیزى درون ام فریاد مى کشید. چیزى شعله ور مى شد. شراره هاى عشق مى سوزاند و خاکستر مى کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتى:«حال چگونه است؟» گفتم:«تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگى.» گفتى:«تو هم چنان غلطى.» و این هنوز پیش از قصه ى نگاه تو بود.

فرشته اى پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتان ات فشردى و لبخند پاشیدى. گفتى:«برخیز!» گفتم:«نتوانم.» بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردى. فرشته پیش تر آمده بود. من گویى در چیزى فرو مى رفتم. گفتم:«این چیست؟» گفتى:«اندوه! اندوه!» بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادى و مرا در اندوه غرقه کردى. فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از التهابِ عشقِ من سوخت. گفتى:«حال چگونه است؟» دیگر حالى نبود. عاشقى نبود. عشقى نبود. فرشته اى نبود. هر چه بود تو بودى. بعد تو لبخند زدى و گفتى:«چنین کنند با عاشقان

مصطفى مستور