عاشقانه
پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 :: 09:58 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

 

زن و شوهر جوانی سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند ...  

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند ...  

 

زن جوان: یواش تر برو من می ترسم!  

مرد جوان: نه٬ اینجوری خیلی بهتره!  

زن جوان: خواهش می کنم٬ من خیلی می ترسم ...  

مرد جوان: خب٬ اما اول باید بگی دوستم داری ...  

زن جوان: دوستت دارم٬ حالا می شه یواش تر برونی ...  

مرد جوان: مرا محکم بگیر ...  

زن جوان: خب٬ حالا می شه یواش تر برونی؟  

مرد جوان: باشه٬ به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری٬ آخه نمی تونم راحت برونم٬ اذیتم می کنه.  

 ...  

روز بعد روزنامه ها نوشتند:  

«برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.»  

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد٬ یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت ...  

 

 

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود٬ پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ....  

 

به نقل از کتاب: تو٬تویی؟ جلد دوم