X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
 
عاشقانه
جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 :: 11:40 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

 

چند سال پیش من و پسر شش ساله ام برای خرید اسباب بازی به حراج یکی از آن فروشگاه های بزرگ اسباب بازی رفته بودیم٬ که در آن تا سقف اسباب بازی ریخته اند.  

تازه یکی از راهرو ها را دور زده بودیم که چشمم به مرد جوانی با مو ها و ریش بلند٬ در صندلی چرخدار افتاد. حتما تصادف بدی کرده بود٬ چون جفت پاهایش قطع شده و جای زخم های زیادی روی صورتش بود. همان موقع پسرم هم او را دید و با صدای بلند گفت:« مامان آن مرد را ببین! »  

مثل همه ی مادر ها سعی کردم او را ساکت کنم و به او بگویم با دست اشاره کردن به دیگران کار مودبانه ای نیست. اما پسرم با تقلای سخت خودش را از من جدا کرد و به طرف دیگر راهرو به سوی آن مرد دوید. مقابل آن مرد ایستاد و با صدای بلند گفت:« عجب گوشواره ی شیک محشری داری مرد! همچین گوشواره ی قشنگی را از کجا خریدی؟» مرد جوان ناگهان چنان لبخند شادی زد که صورتش شکفت. تحسین٬ چنان او را غافلگیر کرد که فقط توانست از شادی بدرخشد. بعد هر دو مدتی آن جا ماندند و درباره ی گوشواره و چیز های محشر دیگر حرف زدند.  

این رویداد اثری مادام العمر بر من گذاشت.  

زیرا من مردی را پر از جای زخم و روی صندلی چرخدار دیدم و پسر شش ساله ام مردی را با گوشواره های شیک محشر دید!  

 

به نقل از کتاب: مهربان تر باشیم 

مترجم: زهره زاهدی