X
تبلیغات
زولا
 
عاشقانه
جمعه 16 دی‌ماه سال 1390 :: 04:50 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

 

عصر یک جمعه ی دلگیر٬ دلم گفت 

بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان  

نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده  

است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ و  

هر کس که در این خشکی دوران به لبش  

جان نرسیده است٬ به ایمان نرسیده است  

و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو  

حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد  

که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم  

گشته به کنعان نرسیده است؟ دل عشق  

ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین  

مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به  

انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین  

مرد، خداوند گواه است، دلم چشم به راه  

است، و در حسرت یک پلک نگاه  

است، ولی حیف نصیبم فقط آه است  

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، 

برسد کاش صدایم به صدایی ...  

عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار  

دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی  

گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب  

تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم   

و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر  

این روز و شب رنگ شفق یافته در  

سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت  

عزا کرده ای ای عشق مجسم که به جای  

نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از  

عمق نگاهت نکند باز شده ماه محرم که  

چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به  

فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت  

ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم  

و این مجلس و این روضه و این بزم تویی٬  

آجرک الله! عزیز دو جهان یوسف در  

چاه٬ دلم سوخته از آّه نفس های غریبت  

.... 

 

شاعر: سید حمید رضا برقعی  

از کتاب: طوفان واژه ها