X
تبلیغات
زولا
 
عاشقانه
یکشنبه 7 مهر‌ماه سال 1392 :: 11:53 ق.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم؛ 

من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب. 

فرمان دست من بود و سر دوراهی ها دلهره مرا می گرفت؛ 

تا اینکه جایمان را عوض کردیم. 

حالا آرام شدم

و هر وقت از او می پرسم که کجا می رویم؟ 

بر می گردد و با لبخند می گوید: 

تو فقط رکاب بزن ...