+ وقافله ی عمر در گذر است ...
عکس های قدیمیمو نگاه می کردم؛ چقدر قوی و محکم بودم. چقدر با حوصله بودم. انگار یک عععععععععععمر گذشته ... یه انگشتر نقره ی خیلی قشنگ داشتم. سال 86 از مشهد گرفته بودم. نمی دونم چی شد. گم شد. دلم براش تنگ شده. چقدر دلم برای گذشته هام تنگه. برای مدرسه رفتن. درس و کلاس دانشگاه. چه زود بزرگ شدم! دلم پر می کشه برای اون وقتا که با عاطفه یه ساعت قبل امتحان نهایی های سال سوم همه ی کتابو در حال راه رفتن مرور می کردیم! بعد امتحانم هر کدوم یه شیر کاکائوی لیوانی می خریدیم و می خوردیم. نمی دونم چرا گیر کردم در خوشی های گذشته. شاید چون همه چیز پاک بود و معصومانه. طعم بستنی های شاتوتی دبیرستان هنوز زیر دندونمه. یا ساندویچ هایی که زمان دانشگاه می خریدیم و من و زهرا با هم نصف می کردیم!!! چقدر زود گذشت ... شنبه بیست و پنج ساله می شم. بیست و پنجمین بیست و چهارم فروردین ماه زندگی من. یه روزی هم میاد که حسرت همین روز ها رو می خورم. چه زود روز های به ظاهر معمولی زندگیم تبدیل شدن به خاطرات شیرین گذشتم! می دونم ... یه روزی هم می رسه که از امروزم می نویسم. امروزی که ربع قرن از عمرم گذشته. امروزی که دوران عقدم رو سپری می کنم به امید آینده ی سرشار از خوشبختی. امروزی که گذشته ی فردا هامه. چقدر دلم برای دوستام تنگ شده؛ یا حتی برای معلم ریاضی دلسوز اما نه چندان مهربان دوم دبیرستان، خانم فیض آبادی. فکر کنم خودشم باور نکنه که دلم براش تنگ شده و اگر بود بغلش می کردم به پاس هر آنچه که بهم یاد داد ... یه روزایی بود که در اوج بودم. بهترین معدل، بهترین نمره ها، برترین اخلاق ... اما خب! چه فایده؟! فرزند یه شهیدی به جای من پرستار شد! نامردیه مگه نه؟! عیب نداره، دوستم بود ... و البته موضوعی که از همه مهم تره اینه که مغز متفکر و خلاق بنده هم اکنون در کنج خانه استراحت می کنه و فقط گاهی وقتا در بازار، از گرانی اجناس لازم جهت تهیه جهیزیه به شدت هنگ می کنه!! و اما بعد؛ تولدم مبارک!


سه‌شنبه 20 فروردین 1392

عنوان آخرین یادداشتها