+ من و خدا
من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم؛ من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب. فرمان دست من بود و سر دوراهی ها دلهره مرا می گرفت؛ تا اینکه جایمان را عوض کردیم. حالا آرام شدم و هر وقت از او می پرسم که کجا می رویم؟ بر می گردد و با لبخند می گوید: تو فقط رکاب بزن ...


یکشنبه 7 مهر 1392

عنوان آخرین یادداشتها