عاشقانه
دوشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1392 :: 09:41 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت


گاهی وقت ها فکر می کنم هممممممممممممش خوابه!!!

این تغییرات بزرگ زندگی، برام قابل باور نیست.

یعنی واقعاااااااً؟!

دانشگاهم تموم شد؟!

ازدواج کردم؟! یک سال و دو ماه از عقدمون گذذذذشت؟!

یعنی واقعنی دوست جون دبیرستانم مامان شد و به همین زودی هم نی نی ش بیست و هفت روزه شد؟

حتماً چند ماه بعد هم با خودم می گم: واقعاً عروسی کردیم تموم شد رفت؟!

باورم نمی شه تا این حد بزرگ شده باشم!!

یادش بخیر... راهنمایی که بودم همیشه زنگ تفریح اول شیرین عسل داشتم، زنگ تفریح دوم شیرین کام؛ و این روند در تمام روزهای سال تحصیلی برقرار بود. چه جالب که خسته نمی شدم!

عجججججججججب

زهرا! کاکائو توپی هایی که از بوفه ی دانشگاه می خریدیم یادته؟ همون ها که وسطش جایزه داشت ها!

یاد استاد بیوشیمی که می افتم خنده ام می گیره. بنده ی خدا اونهمه زحمت کشید. اما من نه چرخه ی کربسی یادم هست و نه هیچ فرمول دیگری! اما خوب یادمه که وقتی می خواست آنتراک بده می گفت: بچه ها پنج دقیقه برید بازی کنید!

آآآآآآآآآآآآآآآه

یاد دیروز ها بخییییییییییییییییییر...

و اما ببببببعد

امروز دوشنبه ششم خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و دو هجری خورشیدی، من و همسرم به سینما رفتیم. تلفن همراه رئیس جمهور!


سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 :: 03:53 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت
عکس های قدیمیمو نگاه می کردم؛ چقدر قوی و محکم بودم. چقدر با حوصله بودم. انگار یک عععععععععععمر گذشته ... یه انگشتر نقره ی خیلی قشنگ داشتم. سال 86 از مشهد گرفته بودم. نمی دونم چی شد. گم شد. دلم براش تنگ شده. چقدر دلم برای گذشته هام تنگه. برای مدرسه رفتن. درس و کلاس دانشگاه. چه زود بزرگ شدم! دلم پر می کشه برای اون وقتا که با عاطفه یه ساعت قبل امتحان نهایی های سال سوم همه ی کتابو در حال راه رفتن مرور می کردیم! بعد امتحانم هر کدوم یه شیر کاکائوی لیوانی می خریدیم و می خوردیم. نمی دونم چرا گیر کردم در خوشی های گذشته. شاید چون همه چیز پاک بود و معصومانه. طعم بستنی های شاتوتی دبیرستان هنوز زیر دندونمه. یا ساندویچ هایی که زمان دانشگاه می خریدیم و من و زهرا با هم نصف می کردیم!!! چقدر زود گذشت ... شنبه بیست و پنج ساله می شم. بیست و پنجمین بیست و چهارم فروردین ماه زندگی من. یه روزی هم میاد که حسرت همین روز ها رو می خورم. چه زود روز های به ظاهر معمولی زندگیم تبدیل شدن به خاطرات شیرین گذشتم! می دونم ... یه روزی هم می رسه که از امروزم می نویسم. امروزی که ربع قرن از عمرم گذشته. امروزی که دوران عقدم رو سپری می کنم به امید آینده ی سرشار از خوشبختی. امروزی که گذشته ی فردا هامه. چقدر دلم برای دوستام تنگ شده؛ یا حتی برای معلم ریاضی دلسوز اما نه چندان مهربان دوم دبیرستان، خانم فیض آبادی. فکر کنم خودشم باور نکنه که دلم براش تنگ شده و اگر بود بغلش می کردم به پاس هر آنچه که بهم یاد داد ... یه روزایی بود که در اوج بودم. بهترین معدل، بهترین نمره ها، برترین اخلاق ... اما خب! چه فایده؟! فرزند یه شهیدی به جای من پرستار شد! نامردیه مگه نه؟! عیب نداره، دوستم بود ... و البته موضوعی که از همه مهم تره اینه که مغز متفکر و خلاق بنده هم اکنون در کنج خانه استراحت می کنه و فقط گاهی وقتا در بازار، از گرانی اجناس لازم جهت تهیه جهیزیه به شدت هنگ می کنه!! و اما بعد؛ تولدم مبارک!
شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 :: 10:37 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

 

شاد باش 

 

نه یک روز  

 

بلکه همیشه ...  

 

بگذار آوازه شاد بودنت چنان در شهر بپیچد  

 

که روسیاه شوند آنانکه بر سر غمگین کردنت  

 

شرط بسته اند ...

 

<<    1       2      3       4       5       ...      12    >>