X
تبلیغات
زولا
 
عاشقانه
پنج‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1390 :: 05:55 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

 

 پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود. اما خود نیز علت را نمی دانست. 

روزی پادشاه در کاخ قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.  

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: چرا اینقدر شاد هستی؟  

آشپز جواب داد: قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم ...  

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت: قربان، این آشپز هنوز عضو گروه نود و نه نیست!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.  

پادشاه با تعجب پرسید: گروه نود و نه چیست؟؟ 

نخست وزیر جواب داد: اگر می خواهید بدانید که گروه نود ونه چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با نود و نه سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه نود ونه چیست!!  

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر، فرمان داد یک کیسه با نود و نه سکه طلا را در مقابل در خانه ی آشپز قرار دهند...  

آشپز پس از انجام  کار ها به خانه بازگشت و در مقابل در، کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و پس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. نود و نه سکه؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بار ها طلا ها را شمرد. ولی واقعاً نود و نه سکه بود!! او تعجب کرد که چرا تنها نود و نه سکه است و صد سکه نیست!! فکر کرد که یک سکه ی دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه ی صدم کرد.  

اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد. اما خسته و کوفته و نا امید به این کار خاتمه داد!!!  

آشپز بسیار دلشکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.  

تا دیر وقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد، دیر تر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد، که چرا وی را بیدار نکرده اند!!  

آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند. او فقط تا حد توان کار می کرد!!  

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه، چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.  

نخست وزیر جواب داد: قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه نود و نه در آمد!! اعضای گروه نود و نه، چنین افرادی هستند:  

 

                                آنان زیاد دارند، اما راضی نیستند! 

 

به نقل از کتاب: تو، تویی؟! 

گرد آورنده: امیر رضا آرمیون

جمعه 16 دی‌ماه سال 1390 :: 04:50 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

 

عصر یک جمعه ی دلگیر٬ دلم گفت 

بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان  

نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده  

است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ و  

هر کس که در این خشکی دوران به لبش  

جان نرسیده است٬ به ایمان نرسیده است  

و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو  

حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد  

که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم  

گشته به کنعان نرسیده است؟ دل عشق  

ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین  

مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به  

انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین  

مرد، خداوند گواه است، دلم چشم به راه  

است، و در حسرت یک پلک نگاه  

است، ولی حیف نصیبم فقط آه است  

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، 

برسد کاش صدایم به صدایی ...  

عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار  

دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی  

گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب  

تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم   

و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر  

این روز و شب رنگ شفق یافته در  

سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت  

عزا کرده ای ای عشق مجسم که به جای  

نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از  

عمق نگاهت نکند باز شده ماه محرم که  

چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به  

فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت  

ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم  

و این مجلس و این روضه و این بزم تویی٬  

آجرک الله! عزیز دو جهان یوسف در  

چاه٬ دلم سوخته از آّه نفس های غریبت  

.... 

 

شاعر: سید حمید رضا برقعی  

از کتاب: طوفان واژه ها  

جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 :: 11:40 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

 

چند سال پیش من و پسر شش ساله ام برای خرید اسباب بازی به حراج یکی از آن فروشگاه های بزرگ اسباب بازی رفته بودیم٬ که در آن تا سقف اسباب بازی ریخته اند.  

تازه یکی از راهرو ها را دور زده بودیم که چشمم به مرد جوانی با مو ها و ریش بلند٬ در صندلی چرخدار افتاد. حتما تصادف بدی کرده بود٬ چون جفت پاهایش قطع شده و جای زخم های زیادی روی صورتش بود. همان موقع پسرم هم او را دید و با صدای بلند گفت:« مامان آن مرد را ببین! »  

مثل همه ی مادر ها سعی کردم او را ساکت کنم و به او بگویم با دست اشاره کردن به دیگران کار مودبانه ای نیست. اما پسرم با تقلای سخت خودش را از من جدا کرد و به طرف دیگر راهرو به سوی آن مرد دوید. مقابل آن مرد ایستاد و با صدای بلند گفت:« عجب گوشواره ی شیک محشری داری مرد! همچین گوشواره ی قشنگی را از کجا خریدی؟» مرد جوان ناگهان چنان لبخند شادی زد که صورتش شکفت. تحسین٬ چنان او را غافلگیر کرد که فقط توانست از شادی بدرخشد. بعد هر دو مدتی آن جا ماندند و درباره ی گوشواره و چیز های محشر دیگر حرف زدند.  

این رویداد اثری مادام العمر بر من گذاشت.  

زیرا من مردی را پر از جای زخم و روی صندلی چرخدار دیدم و پسر شش ساله ام مردی را با گوشواره های شیک محشر دید!  

 

به نقل از کتاب: مهربان تر باشیم 

مترجم: زهره زاهدی

<<    1       2       3       4      5       ...      12    >>