X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
 
عاشقانه
چهارشنبه 18 آبان‌ماه سال 1390 :: 10:22 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

 

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. 

خدایا! خسته ام! نمی توانم.  

بنده ی من٬ دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.  

خدایا! خسته ام! برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.  

بنده ی من قبل از خواب٬ این سه رکعت را بخوان.  

خدایا سه رکعت زیاد است.  

بنده ی من٬ فقط یک رکعت نماز وتر بخوان.  

خدایا! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟  

بنده ی من٬ قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله.  

خدایا! من در رختخواب هستم٬ اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!  

بنده ی من٬ همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله.  

خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو دربیاورم.  

بنده ی من٬ در دلت بگو با الله٬ ما نماز شب برایت حساب می کنیم. 

... 

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد. 

... 

ملائکه ی من! ببینید! من آنقدر ساده گرفته ام٬ اما او خوابیده است.  

... 

چیزی به اذان صبح نمانده٬ او را بیدار کنید٬ دلم برایش تنگ شده است٬ امشب با من حرف نزده.  

خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم٬ اما باز خوابید.  

ملائکه ی من٬ در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.  

پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود. 

...  

اذان صبح را می گویند.  

... 

هنگام طلوع آفتاب است٬ ای بنده ی من بیدار شو٬ نماز صبحت قضا می شود. 

... 

خورشید از مشرق سر برمی آورد.  

... 

خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟  

 

    او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کرد...  

 

 

به نقل از کتاب: تو٬ تویی؟! 

گرد آورنده: امیر رضا آرمیون

پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 :: 09:58 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

 

زن و شوهر جوانی سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند ...  

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند ...  

 

زن جوان: یواش تر برو من می ترسم!  

مرد جوان: نه٬ اینجوری خیلی بهتره!  

زن جوان: خواهش می کنم٬ من خیلی می ترسم ...  

مرد جوان: خب٬ اما اول باید بگی دوستم داری ...  

زن جوان: دوستت دارم٬ حالا می شه یواش تر برونی ...  

مرد جوان: مرا محکم بگیر ...  

زن جوان: خب٬ حالا می شه یواش تر برونی؟  

مرد جوان: باشه٬ به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری٬ آخه نمی تونم راحت برونم٬ اذیتم می کنه.  

 ...  

روز بعد روزنامه ها نوشتند:  

«برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.»  

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد٬ یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت ...  

 

 

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود٬ پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ....  

 

به نقل از کتاب: تو٬تویی؟ جلد دوم

جمعه 29 مهر‌ماه سال 1390 :: 03:54 ب.ظ ::  نویسنده : مدیر سایت

 

  

 

 

 باز امشب من و این آه  

دستم از دست تو کوتاه  

دلم از یاد تو لبریز  

ماه شب سرد و غم انگیز  

کاروان های خیالم همه خسته  

از غم دوری آن منزل پنهان به گل راه نشسته 

آرزوها همه در بند  

چهره خالیست ز لبخند  

بال رؤیای مرا با غم روی تو شکستند  

همه شب یاد توام من  

همه شب ...  

 

 

آآآآآآآآآآآآآه

<<    1       ...      3       4       5      6       7       ...      12    >>